تبليغاتX
tavalode dobare
tavalode dobare

منصور _ اهواز

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 9:33 AM توسط منصور|

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01ساعت 9:14 AM توسط منصور|

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خدایا باورم نمیشه!!!!!!

با با با با  بارون زد

همین الان جونه خودم زد

هفت هشت دهتایی بارون زد

سه تاش هم افتاد روی سر و صورت من ..اولش شک کردم فکر کردم گنجشکی چیزی خدایی نکرده....

ولی نه نه بخدا باور کردنش سخته

یعنی ما هم میتونیم لباس زمستونی بپوشیمو خوشحال باشیم که داره زمستون از راه میرسه

بچه ها من هنوز توی شوکم

بارون!!!!!!!!!

اولین بارون پاییزی اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواز هم مبارک....

 

نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت 3:18 PM توسط منصور|

شبای موندن بی تو باز به دل من سر میزنه
یه روز تو از اینجا میری غم از نگات پر میزنه
پنجره ی اتاق من اسیر قلب سردمه
هوای پشت پنجره بارون و پاییز و غمه
ثانیه ها یکی یکی تو بغض من حروم میشن
تکیه گاه نشد حتی یه بار شونه ی من
فضای تنهایی من هوای سرد رفتنت
هوای این اتاق سرد صدای پر کشیدنت
شبای موندن بی تو باز به دل من سر میزنه
یه روز تو از اینجا میری غم از نگات پر میزنه
پنجره ی اتاق من اسیر قلب سردمه
هوای پشت پنجره بارون و پاییز و غمه
نگام به دیوار اتاق عکسای بی رنگ چشات
تو این اتاق زندونیم سکوت هر شب تو نگات
فضای تنهایی من هوای سرد رفتنت
هوای این اتاق سرد صدای پر کشیدنت
ثانیه ها یکی یکی تو بغض من حروم میشن
تکیه گاه نشد حتی یه بار شونه ی من
فضای تنهایی من هوای سرد رفتنت
هوای این اتاق سرد صدای پر کشیدنت

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت 4:34 PM توسط منصور|

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
 
آخرین تصنیف استاد شجریان
نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت 2:53 PM توسط منصور|

سلام

سلامی به گرمای آفتاب خوزستان

امیدوارم حاله همتون خوب باشه امروز امدم تا چندتا عکس که دیشب یعنی ۲۵/۷/۹۰ از پلهای رودخانه ی کارون واستون گرفتم و بگذارم امیدوارم خوشتون بیاد

اولین عکس معروفترین پل شهر اهوازه که جدیدا اونو نور پردازی کردن و نمای زیبایی به خودش گرفته

 

 

 

 

عکس بعد هم از پل کابلی اهوازه که زیبایی خاص خودشو داره در حال ساخته و فکر کنم تا یکی دو ماه آینده آماده بشه و نکته ی جالبی که میشه در رابطه با این پل گفت اینه که از روز اول که شروع به ساختن این پل کردن یه ابتکار تکراری خرج کردن و اون هم این بود که یک تابلوی روز شمار دو طرف پل نصب کردن که هر دو روز یک بار یک روز میرفت جلو که گاهی اوقات هم هر چنروز یک بار خاموش هم می شد جالبتر اینه که ۵۲ روز مانده به افتتاح کلا تابلو رو خاموش کردن اما با این اوصاف انصافا نسبت به تمام پروژه های اهواز این یکی تقریبا خوب داره پیش میره الان هم روزهای آخر پروژست و من به همه ی اونهایی که در احداث به موقعه ی این پل دخیل بودن از همین جا خسته نباشید میگم.

 

 

و در آخر هم دوتا عکس از خودم که روی پل معلق یا حلالی یا پل سفید(نام قدیمی) گرفتمو واستون میگذارم.

یه پل دیگه هم هست که به تازگی دو طرف پل آبنمایی زیبا که با چراغهای رنگی تزئین شده سعی میکنم چندتا عکس هم از این پل بگیرم و اینجا قرار بدم.

امیدوارم خوشتون امده باشه نظر یادتون نره

موفق باشید.....

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/26ساعت 11:52 AM توسط منصور|

در این بن بست.....

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی (دوستت می دارم)

دلت  را می بویند

روزگار غریبی ست نازنین!

و عشق را

کنار تیرک راهبند

تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت 10:8 AM توسط منصور|

عاشقانه

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت 9:38 AM توسط منصور|

دورود بر شما دوستان عزیز خودم

سپاسگذارم از اینکه محبت میکنید و به وب منم هم سر میزنین

بعد از مدتهاست که دوباره برگشتم و آپ کردم حقیق و بخوایید وقت انچنانی برای آپ کردن ندارم وتا حدود خیلی زیاد هم میتونه به خاطر این باشه که دوست ندارم مطالب بیخود آپ کنم اما از این پس سعی میکنم که بیشتر اینجا باشم و در آخر خوشحالم از اینکه دوستان خوبی مثل شما دارم...

راستی هر کدوم از شما دوستان که شعر یا مطلب زیبا داره توی بخش نظرات بگذاره من با درج نام اون دوست آپ میکنم بازم میگم که خیلی دوستتون دارم...موفق باشید....

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 2:26 PM توسط منصور|

اگر که نزدیک باشی

یا اگر که دور

تا پایان جهان این اشتیاق سوخته

همچنان

شکسته راه تو میبرد

می دانی؟...

مرا بخوان

مرا که صیقل درد یافته ام

به خویش بخوان

دامان آبی عشق!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 2:15 PM توسط منصور|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت